نگاه عمیق امروزش تمام وجودمو به لرزه انداخت . انگار ای چند وقت نتونسته بود نگاهم کنه. چقدر در نگاهش افسرده آمدم شکسته . پیر
بهش گقته بودم ازون بید ها نیستم که با رفتنت بلرزم . اما انگار رفتنش زلزله به زندگیم انداخت.
حالا دیگه نفرینش هم نمیکنم دیگه کمتر خوابشو میبینم و کمتر بهش فکر میکنم. کاهی به خوابم میاد اما با لبخند با شادی و آرامش . انگار تازه همدیگر رو دیدیم تازه وابسته شدیم.
ولی حرفاش بیشتر یادم میاد . انگار بعد از یک خواب طولانی تازه یادم آمده چی خوابی دیده بودیم و افسوس چی شد. شاید واقعا میخواست و نشد شاید گناه من بود و مجبورش کردم.
او تازه شد . جوان شد . بلند شد و محکمتر ایستاد و ادامه داد برعکس من که هر چی کوشش کردم که خودم بلند کنم محکمتر زمین خوردم.
برچسب:
نویسنده: هیراد بهرامی